با آرامش فاصله ای اندک داشتم
آنروز که گفتم :
"دوستت دارم".
اندک فاصله ای داشتم
با شادی، امید،اطمینان
با رهاییم از تو، از همه.
با آرامش اندک فاصله ای داشتم
و تو از من رها میشدی،آزاد
از بندم می رهیدی.
اندک فاصله ای بود بین تو و آرامش
تو و آزادی
من وامید
افسوس بر تو و
بینوا من
افسوس از فاصله ای که هرگز برنداشتی.
فاصله ای به قدر جمله ی "من هم دوستت دارم."
چه باک از مسیری که هول آور است
که ره توشه ی من پر از باور است
این روزها هوای دلم مثل هوای شهر پر التهابه٬
آروم و قرار ندارم٬
افکار مختلف و نتیجه گیریهای معقول و غیر معقول میان و میرن٬
بیم و امید٬
فریاد و سکوت.
مثل نوشته های وبلاگم که جایی از امید میگه و جای دیگه از ناامیدی!
مثل خیلی مسیرهای دیگه توی زندگیم٬ اینجا هم در نهایت امید رو انتخاب میکنم٬
همیشه توی زندگیم همینطور بودم.
از ناامیدی و احساس شکست هیچ تغییری ایجاد نمیشه.
به این موضوع باور دارم حتی تو مسائلی که برای اولین باره که دارم تجربه میکنم٬
جایی که احساس میکردم دیگه از دست من و امثال من کاری بر نمیاد!
باور کردم که هنوز امید هست.
بهتر بگم:
همیشه امید هست.
دوستان پر تلاشم٬
دوستان امیدوارم،
دوستتون دارم.
ای باد!
به خود مپيچ
طوفان ممنوع!
ای ابر!
مکوب طبل
باران ممنوع!
خورشيد برو
برای اين سال کبود
يک فصل بس است:
جز
پاییز "
ممنوع!
وا... خیرالماکرین
تا پی جانان ندوی وصل میسر نشود تا به ره اندر نشوی ره به تو یاور نشود
با سحر از شب به درآ صبح یقین را بنما جامه شب گر ندری روز تو باور نشود
میهن سرمازده را بادبهار ار نرسد فرصت آزادگی سرو و صنوبر نشود
بادشوابری به درآر ابرشوازسینه ببار گرتونباری دل من سبزوتناورنشود
بادبهاری اگر از جانب بیگانه وزد جز به مراددل اوباده به ساغر نشود
باده رهاکن به طرب،باده همت بطلب
کار پریشانی ما یک شبه آخر نشود
میل سراپرده گل طاقت خس می طلبد تلخی رنج ار نچشی کام تو شکر نشود
کشته امروز تو را پور توفردا درود ریشه به خاک ار ندود غنچه معطر نشود
کارگه اهل مدد تندر و طوفان نبرد گرگ،حریف گله گرد و دلاور نشود
آنچه عزیز دو جهان داده ز پیدا و نهان جز به تکاپوی خرد بر تو میسر نشود
باده تویی ابر تویی سرو تویی ریشه تویی
رستن و آزاده شدن بی تو میسر نشود
ردن رو کمی ویرایش کردم!
شاید اینجوری بهتر باشه!
تا اواخر اردیبهشت بر می گردم.
گیسوانم را سالهاست بریده ام
تا از انتظار بیهوده ی نوازش دستانت رها شوند.
سالهاست که نگاهم خیره مانده بر زمین ،
لب فرو بسته ام از شکایت
دست شسته ام از خواهش دستانت.
شانه هایم خمیده از باری که برآنها نهادی،
بی مددی.
وگام هایم خسته از جستجویی که مرا به تو برساند.
تمام وجودم از سنگ شده.
"ردن" ۱شده ام،
مجسمه ی متفکر.
۱:Rodin
نگاه کن،
ستاره ی موفقیت من آنجاست در آسمان
هر شب از پنجره ی کوچک اتاقم میبینمش.
ستاره ام آنجاست ،حتی وقتی هوا ابریست می بینمش و می دانم مرا
میبیند و صدایم را میشنود و من هر شب ، دوباره با نور زیبایش عهد میبندم و
هر روز حتی نور بسیار خورشید هم نمی تواند ستاره ام را از یادم ببرد،میدانم
که راهم را روشن خواهد ساخت.
هیچ ابری، هرگز، ستاره موفقیت مرا نخواهد پوشاند.
همه ی آرزوهایم را به او گفته ام و او هر شب باز هم منتظر شنیدن آنهاست.
تلخی نمی کند، روبرنمی تابد،آرام و باوقار همراهی ام میکند و من میدانم که
برای من آنجا ست و برای من چشمک میزند.
هر روز نظاره گر قدم هایم و روشنگر راهم است و من با نورش ،هر روز گامی
دیگر در مسیر آرزوهایم بر میدارم.آرام و مطمئن.
آسمان پر از ستاره است وستاره ای از آن من است و من در هر یک از هفت
آسمان ستاره ای دارم.
امشب آیا عشق می بیند مرا میشوم با یاد او از خود جدا؟
امشب آیا این قلم خوش می رود؟ می نویسد حس زیبای مرا؟
امشب آیا دشت پاییز دلم از بهار عشق، می گیرد صفا؟
گشته ام مشغول گلدان گلی پر کند در خاطرم یاد ترا
تا ترا بینم به هر جا میروم از ته قلبم الی عرش خدا
امشب از هر در که می آیم تویی گه به این سو گه به آن سو، بارها
امشب و هر شب به یادت دلخوشم دلخوشم من اندر این فریادها
کاش می خواندی مرا می دیدی ام تا که جان گردد برای تو فدا
سوی من از سوی تو آید صدا می دهی هر دم به قلبم این ندا
"هی مگو "آیا؟"، "چرا؟"، "هرگز!"، "چه وقت؟"" هی نکن این ناله ها،فریادها
دلخوش و آرام باش و پر ثمر کار عاشق را نمی باید ریا
هر کجا باشی به من آغشته ای هردمی با یادم آزاد و رها
نگرانی
نگرانیم...
تنها راه آزاد٬ راهی از دلم به سوی آسمان است.
خدایا از تو مدد میخواهیم.
کاینات کامل و بی نقص است،
بی هیچ خطا ولرزشی در کار
اقبال و تصادف را در ذات و عملش راه نیست
و سمفونی روحبخش "سرود واحد" را می نوازد.(عرفان اثر وین دایر)
گاهی فراموش می کنیم همه کاره نیستیم، گاهی فراموش می کنیم از درک تمامی وقایع عاجزیم.راستی مگر باید هر رخدادی با ذهن ما، قابل تجزیه و تحلیل باشد؟
همیشه بحث راه حل در میان نیست.بعضی رخدادها تنها به تسلیم و پذیرش نیازمندند و سر تعظیم فرود آوردن بر آستان پر شکوه کائنات با این نگاه که در هر کار کائنات، خیری نهفته است.
هنگامی که به دلیل یک حادثه ناراحت کننده مثلا مرگ یک عزیز، ورشکستگی یا شکست مالی، طلاق یا شکست عاطفی ،خود را سرگشته و ناکام و بی قرار میابید تفکر شما به خاطر تمرکز روی این موضوع که شکست خورده اید و هرگز نخواهید توانست از این درگیری رهایی پیدا کنید، مدام روی تکذیب و نکوهش اتفاق، متمرکز می شود.اگر کسی بخواهد شما را نصیحت کند یا به پذیرش و آرامش دعوت نماید ، نمی پذیرید.
ما که همواره شر و بدی یا خیر و خوبی ، برایمان معانی از پیش تعیین شده ای هستند، دشوار است که با خود بیندیشیم در آنچه به ظاهر مصیبت و گرفتاری است چه خیری نهفته، اگر کسی بگوید روزی از این واقعه به عنوان پلی برای ورود به دنیای عالیتر انسانی سود خواهیم جست سخن او را نخواهیم پذیرفت.اگر به این یقین برسیم که رویدادها فی نفسه مشکل آفرین نیستند و این طرز نگاه و واکنش ماست که سبب می شود آثار خاصی از وقایع را ببینیم،هر اتفاق نا خوشایند تبدیل به فرصتی برای خلق نیروهای تازه، ابتکارات نو و تحولات مثبت خواهد بود.
سکوت دردناک است اما در این سکوت است که بسیاری از اتفاقات شکل می گیرند.در زندگی همه ما لحظه هایی است که تنها کار ما باید سکوت و انتظار باشد.لحظاتی است که در آنها تنها راه آموختن و اندوختن ، به کار نبردن هیچ ابتکارو انجام ندادن هیچ کاری است .از پس این سکوت و پذیرش درونی بخش های نهان وجود ما فعال می شوند و ما بیش از پیش می آموزیم.اینجا تنها چیزی که ارزشمند است ، آری گفتن به عمل کائنات است.یک آری جانانه به نظام هستی .تسلیم، پذیرش و رضا.
باید باور کنی ، گاهی پذیرش تنها کاری است که باید انجام دهی.بگذار غم تمام وجودت را در بر گیرد، غمها بیایند و بروند ولی دست و پا نزن و تلاش بیهوده نکن.زندگی باز هم جریان دارد، بی تایید و پذیرش تو یا بدون آن.
وقتی با نوای کائنات هم آواز می شوی و می گذاری تجربه های انسانی روحت را درنوردنند، به نوعی ناب از پالایش درون می رسی، به این باور که گنجایش وجودت، فرای تمامی آلام و رنجهای دنیوی است.
در سکوت درون، غم و ناکامی را تجربه کن و بدان از پس طوفانهای غم و ناکامی، دشت قلبت پاک می شود، پاک و بی آلایش و آماده تر از قبل برای رویش.
"باید تمام توان را برای آزاد کردن خود از گذشته به کار برد،باید همچون مادری به دیروز نگریست،که هر چند هنوز چهره اش از رنج جدایی منقبض است،از آنچه به انجام رسانیده،خشنود است."(جبران خلیل جبران)
در این جا پذیرش، تکریم انسانیت است.تکریم حضورت در هستی و هم آوایی با هماهنگی بی بدیل کائنات.
با آنچه رخ داده، نجنگ، دست و پا نزن و بی قرار نباش.متین و استوار، صبور و راضی سر تعظیم بر آستان جانان فرود آورو از صمیم قلب بگو: آنچه از دوست رسد، نیکو ست.
بهر تسکین دلم های چه داری دوران؟
حافظ و سعدی و فال عشاق
رنگ را باخته اند
جویبار چشمم، خشک و بی رونق و مات
اشک و آه و غصه
رنگ را باخته اند
شب من بی رونق
روزهایم تکرار
فکر و شعر و ورق و الهامات
رنگ را باخته اند
تو چه خواهی دگر از من ای عشق
بیم و امید، تن و روح،زوال و ابقا
رنگ را باخته اند
بهر تسکین دلم های چه داری دوران؟
چه تفاوت که اندر دل من
زندگی،عشق،امید،مرگ و نابودی و فردا
رنگ را باخته اند.
در سفر به سوی آسمانم....